۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

گیجم

می‌ایستم جلوی آینه و به این چهره‌ی وق زده نگاه می‌کنم. چهره‌ای که چندان جذاب و خوشگل این‌ها نیست. ولی خوب، کم کی ظرافت زنانه را دارد. چهره‌ای که به قولی خیلی‌ها معصوم است. که اگر صاحبش حال و حوصله داشت، معصوم نبود. اگر دهن باز می‌کرد و می‌گفت چه در ذهنش می‌گذرد شاید معصوم نبود. نگاه می‌کنم به خودم. به‌ام نمی‌آید این همه تف سر بالا را تو دهنم نگه دارم. تف‌هایی که اگر دهن باز کنم و شروع کنم به گفتنشان خودم هم تف مال می‌شوم. نمی‌دانم آن‌ها می‌دانند من می‌دانم یا نه! ولی باید طوری رفتار کرد که هیچ اتفاقی نیافتاده که من حالم خوب است. ولی ساکتم مثل همیشه! بدی‌اش این است که دیگر بچه‌ نیستم. بزرگ شدم. بیست و سه خورده‌ای. حالا تو بگو بیست و چهار سال! باید محکم باشم. ولی خیلی وقت‌ها نمی‌توانم. یعنی در ظاهر خم به ابرو نمی‌آورم ولی گیج‌ام و منگ! مثلا رفته‌ام سی دی سالنامه آماری را دادم به دکتر، نگو فقط جلدش بوده و سی دی توی کامپیوتر خودم بوده. یا امروز رفتم پول از عابر بانک بگیرم. عابر بانک سه ساعت قر داد. آخرش کارتم را تف کرد بیرون. بعد فکر کردم پول نمی‌دهد. گذاشتم آمدم. آقایی دنبالم راه افتاد و پول را گرفت سمتم. فکر کن داشت صد تومن پول بی‌زبان از بین می‌رفت.
الان موقعیت کاری خوبی ست. شده‌ام نماینده‌ی علم آمار. برایشان جالب است. وظیفه دارم بهشان بگویم آمار به چه درد می‌خورد؟ پروژه‌ی قبلی که مال سابا بود. با بی‌حوصلگی تمام، تمام کردیم. باز خوب بود که دو تا از بچه‌های دانشکده بودند. البته هنوز تمام نشده. داده‌ایم بخوانند. خیلی ازمان خر حمالی کشیدند ولی سابقه‌ی کار خوبی بود. الان هم شده‌ام مسئول آمار یک جا که در حال راه‌اندازی ست. مسئول این که داده‌ها را تحلیل کنم. در ابتدای تشکیل یک مرکز‌ایم. یک مرکزی که باید کارش را خوب انجام دهیم. نمی‌خواهم گور و گمی. اعصاب‌خوردی و گیجی، خرابم کند. فکر می‌کنم باید حرف بزنم. باید خودم را خوب کنم. ولی چه بگویم؟ با که بگویم؟ ها؟ دلم به هیچ چیز گرم نیست. کار را دوست دارم. ولی در زندگی شخصی هیچ چیز هیجان انگیزی نیست. همه چیز اعصاب خورد کن است. خانه عوض کردن، خانواده، سکوت، عدم درک و... هیچ خوش نمی‌گذرد. دوست ندارم گور و گم و گیج باشم. خدایا کمک کن. ممنونم برای کمک‌هایی که تا حالا کردی و گفتی که می‌بینی‌ام.

هیچ نظری موجود نیست: