یه روزی یکی اومد به اون یکی گفت: « اه اه! پیف پیف! همتون بیادب و دزد قاچاقچی اید. من خوبم. چش ندارید منو ببینید الکی به من تهمت میزنید. ولی من به شما علاقهمندم! شما چرا افتادی به فلان دزد بیشخصیت؟ ها؟» بعدش توهم یکی را گرفت و احساس کرد که افشاگری کرده، پرید پشت وانت، و به طرفداراش کلی حال داد. چند روز بعدش مردم دو دسته شدن، یه عده فحش میدادن به دزدا که بیچارهشون کردن. یه عده فحش میدادن به دروغگوهایی که خونشون رو مکیدند. بعد سیبزمینیها رفت نک چوب. ولی هر دو گروه خوشحال بودن! فکر میکردن اون یکی گروه گول خورده و ابلهه! این خوشحالیها تبدیل شد به اعصاب خوردی و باتوم. لازم نبود بشینی پای نت و بگردی تو سایتای خارجی. کافی بود یه ربع بری تو خیابون تا بفهمی کی داره کی رو میزنه! بفهمی اون آقا پلیسای مهربون که شبا که ما میخوابیم، بیدارن، دارن چیکار میکنن؟! کافی بود، به دستهای لباس شخصیها نگاه کنی و بفهمی که اونا تو آستینشون چی قایم کردن؟ یا سرکمراشون چیا گذاشتن. بعدشم کی بود کی بود؟ ما نبودیم! استغفرالله! ما؟ بعدش چی شد؟ هیچی! در زندان باز شد و همه با هم رفتند اونجا پیک نیک! هر چی بود دولت دهم خرج داشت! نمیشد که بدون حق تیر جنازهها رو تحویل بدن! بعدش یارو که بزرگ همه بود، یه کم تهدید کرد، یه کم تکلیف مشخص کرد و ما وسط حرفاش گمش کردیم و مرجع تقلیدمون رو عوض کردیم! بعد همون دزده! همون آقایی که اون یکی گفته بود الاخه! رفت نماز جمعه خوند! جالب بود، یارو مگه دزد نبود؟ چهطور میشه اقتدا کرد به یه دزد؟ ها؟ بعدش برچسب چسبوندند به همه نمازگذارا که نماز اولی اند. که خوش به حال هر کی که نماز هزارمی ولی مردم براش گوسفند! گوسفندی که باید سرش را برید و قربانی آقاشون کرد! فعلا تا همین جای بازی مسخره، بازی کردیم و پیش رفته! کاش زودتر تمامش کنن!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر