۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

آخر خط دقیقا کجاست؟



آخر خط دقیقا کجاست؟ هی فکر می‌کنم، تمام شد، بدتر از این نمی‌شود. هی فکر می‌کنم، بی‌حوصله‌تر از این نمی‌شوم. هی فکر می‌کنم تمام شدم، مردم رفتم!

حالم خوش نیست و هر روز فکر می‌کنم این ته ته ناخوشی ست، ولی روز بعد ناخوش‌تر می‌شوم. حال نوشتن و کار کردنم نیست. دلم تا لنگ ظهر خوابیدن می‌خواهد. دلم ول‌گردی می‌خواهد، دلم بی‌خیالی می‌خواهد. وسط حرف‌های هدف‌مند رئیس‌هایی که به رئیس‌جمهور رای دادند و حالا شاکی‌‌اند از دستش و به روی‌ خودشان نمی‌آورند، دلم می‌خواهد بیاورم بالا! نه یک بار نه صد بار بلکه هزاران هزار بار! حوصله‌ی کار اجرایی ندارم، حوصله‌ی کار فرهنگی ندارم، حوصله‌ی درس ندارم، حوصله‌ی عاشقی ندارم و...! این را بر‌می‌دارند و آن را می‌گذارند. شوخی‌های بد می‌کنند با آدم! زهر مار!

بی‌حوصله و بی‌هیچ چیز! توی خیابان‌ها راه می‌روم. دلم آشنایی دور و دور را می‌خواهد. دلم می‌خواهد آشنایی باشد که یک‌هو از کنار هم رد شویم و بگویید: «هی فلانی! چرا این‌قدر بی‌حوصله‌ای! چه بلایی سرت آمده!»

و من بگویم نمی‌دانم. کاش می‌دانستم.

دلم چشم‌های مهربان آشنایی دور را می‌خواهد. حال ندارم. دلم یک چیز قدیمی، یک آدم قدیمی را می‌خواهد که بهم ثابت کند، چیزهایی هم هست که زمان از پس‌اش برنمی‌آید مثلا دوستی!

ولی هیچ چیز نیست! نه دلی! نه دلستانی!
دوست ندارم رمضان امسال مثل پارسال بگذرد، با امتحان‌هایی به سختی پارسال!

تنها چیزی که می‌خواهم، مهر و محبتی ست که فقط خدا می‌تواند بیاندازد توی دل‌هامان!

هیچ نظری موجود نیست: