مثل همیشهام. سرم را میاندازم پایین و قدم برمیدارم. آرامم و ساکت. تو دیدی من داد بزنم؟ من فحش بدهم؟ من به خاطر طرفداری از کسی خودم را ریز ریز کنم. نه! ندیدی! نمیدانم خواهی دید یا نه! شاید هم روزی ببینی!
ولی الان دیگر میدانم که دوستش دارم. دوستش دارم و این کمترین حقی ست که برای یکی مثل من میتوان قائل بود، یک عامی و بیدین، از لحاظ خیلیها. یکی که نه نمایندهی دین مذهب است نه شش دانگ ایران ارث پدرش است. نه امام زمان و خدا را زدهاند به نامش، کسی که ...
ول کنم.
میر من خوش میروی کاندر سروپا میرمت
عزیز دلم به اندازهی تمام سکوتهایم مقابل فحاشیها. به اندازهی تمام سرخوشی سبزی که به من دادی. به اندازهی تمام بازیهای کثیف. به اندازهی تمام فحشهای ناموسیای که امروز به خاطر ایستادن بیمنظورم توی خیابان خوردم. به اندازهی تمام ضربان قلبی که داشت میترکید از ترس گناه ناکرده، به اندازهی تمام جوگیریها و خوشحالیهایی که میبینم. به اندازهی تمام خوارجی که خوارجام خواندند. بهاندازهی تمام دوستانی که هویت اصلی خودشان را این چند روز نشان دادند و... دوستت دارم. سکوتت را دوست دارم. لبخندت را دوست دارم. بوی خودت را میدهی و من این بو را دوست دارم. و یادم خواهد ماند که چهشد و چهها شنیدم. یادم خواهد ماند که دوست را توی سفر نمیشود شناخت ولی توی اوضاعی این چنین چرا! ممنونم برای همهی اتفاقاتی که افتاد، که اگر نبودی، نمیدیدمشان و نمیفهمیدمشان!
خداوند هدایتم کند و هدایتشان کناد.
و سلام!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر