۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

همیشه از دوست‌هایی شروع می‌شود که اصلا فکرش را هم نمی‌توانم بکنم. مثلا یکی‌شان هی می‌گفت ازدواج چیه؟ شوهر به چه درد می‌خوره! همه‌ی مردا خرن! همه هوس بازن! بعد از چند وقت به‌اش اس‌ام‌اس دادم می‌آیی برویم سینما؟ گفت نه! بله برون‌ام است! یا چه می‌دانم، آن یکی که یکهو محبت‌اش به پسری گل کرد و انصافا پسره هم نگذاشت تو کاسه‌اش و هم را گرفتند! یا دیگر بچه‌هایی که توی باغ نبودند و الان سر خانه‌های خودشان انند. نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم. فقط این‌که همه‌شان خوش‌بخت باشند انشاالله!

هیچ نظری موجود نیست: