۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

- خاک بر سر این دل کنند که هنوز هم گاهی برای تو تنگ تنگ می‌شود. آن روز زدم با عقل له‌اش کردم، بعد گریه کرد و محلش نگذاشتم. بعد هم عقل حاکم شد. از اول هم حاکم بود. منتهی دل هی حاکمیتش را می‌برد زیر سئوال!
که آن هم به سزای اعمالش رسید. حالا هم هر چه زر بزند زده! کسی کاری به کارش ندارد.

- رفیقمان را از سرکار گذاشتند کنار! خیلی ساده و راحت یک روز صبح گفتند دیگر نیا! همین! البته می‌دانستم این اتفاق خواهد افتاد، اصلا قرار بود من هم بروم. مسخره است. یک مشت ندانم کار! اگر الان هستم برای رفاقت است و بس! ولی جالب است برایم این عمق دوستی که در سه ماه ایجاد شده بود و این یکهو تمام شدن! همه چیز هیچ هیچ هیچ!

- یکی بیاید به این ابلهان بگوید شما تز ندهید. نمی‌میرید که! می‌میرید؟ تز می‌دهند برای این که نیاز جنسی دخترانی که سن‌شان زیاد شده، مردهای متاهل بیایند صیغه‌شان کنند. بعد از گرفتن نیاز جنسی رابطه‌شان تمام شود. ای بابا! این که عیاشی کامل است برای مردها! مردها خوش‌به‌حالشان می‌شود. زن اولی حرص می‌خورد و می‌ترکد، زن دومی عقده‌ای می‌شود. بعد می‌گویند خوب چرا ما ایرانی‌ها این‌جوری‌ایم؟ لبنانی‌ها عین خیالشان نیست! از صیغه خوب استفاده می‌کنند و....! اه اه اه! شما تز ندهید لطفا! بی‌ادب‌ها! هر چه پیشنهاد می‌دهند به نفع مردهاست. اه اه اه!

- باید چیزهایی بنویسم. تحقیقاتی ست. باید در مورد ترورها بنویسم. ترورهای بین 60 تا 78! به جای ترور شده‌ها رفتم درباره‌ی منافق‌ها خواندم. اتفاقا اولین چیزی که خواندم «فریدون سه پسر داشت» عباس معروفی بود. با این وجود هیچ قداستی در هیچ گروهی ندیدم. تماما جنگ قدرت است. این‌ها مخالفشان را می‌زدند آن‌ها هم! فقط دلم برای مردم از همه جا بی‌خبر می‌سوزد که این وسط له می‌شدند. و می‌شوند.

هیچ نظری موجود نیست: