روزهایی که خیابان شریعتی را بالا پایین میکنیم روزهایی که مطهری را سرتاته متر میکنیم. روزهایی که میرویم ولیعصر و هفتتیر! روزهایی که...
روزهایی که شب میشوند. شبهایی که گاهی اوایلش را در خیابانم. روزهایی که با دوستهای کوچکتر و بزرگتر از خودم حرف میزنم. و میپرسم ازشان! و جوابی ندارند. روزها و شبهایی که نسخهی روانشناس برایم میپیچند! من به این فکر میکنم یعنی این دنیا یعنی چه؟ مگر جواب سئوالهای من پیش روانشناس است؟ مگر من رویم نمیشود از این و آن، این سئوالها را بپرسم؟ نه! سئوالهای من عمومی ست. البته بستگی دارد آن آدم که باشد و جنبهاش را داشته باشد! من ازش سئوالهایم را میپرسم! جالب است من به آدمهای خیلی متفاوتتر از خودم هم مراجعه میکنم و ازشان میپرسم. ولی دریغ از جواب!
همه میگویند نمیدانیم. چیزی باید در زندگی من اتفاق بیافتد. باید مسائلی در وجودم متولد شوند. نمیدانم چرا نمیشود؟ چرا اتفاق نمیافتد. مشکل کاملا اجتماعی ست. هوم! میمانم! نمیدانم. نمیدانند. نمیدانیم. پس که میداند؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر