- آمدم توی اتاق! طبق معمول هدفون پلیرم را از گوشهام کندم و با دوتاشان دست دادم. او ناراحت بود. حتی دیدم داشت گریه میکرد. ماجرایش را میدانستم. یعنی دوتامان میدانستیم. به روی خودم نیاوردم. فیس بوکم را باز کردم. دیدم نوشته که تا یک ماه دیگر عزیزدلش از ایران میرود. چیزی نگفتم. اوضاعش خرابتر از این بود که با حرفهای من آرام بگیرد. خوب چه میشد گفت برای یک عشق یکطرفه، که طرف دوم نمیخواهد؟ در ضمن گریه که خیلی خوب است. اصلا بهترین دقایق زندگیام وقتهایی ست که گریه میکنم. خلاصه این که کلی رفت و آمد گریست. موقع ناهار هم گفت سه روز است چیزی نخورده! برای که؟ برای آن که نمیخواهدش! منعاش نمیکنم. با خودش است که چه کند و چه نکند! ولی فکر میکنم در رابطه با مردم و فضای کار، حق نداریم حال و هوا را عوض کنیم، دلت گرفته، دل بستگی داری، برو تو امامزادهای گوشهی دنجی پیدا کن و ببار! چرا اوضاع را بهم میزنی؟ حالا که جرئت دارد همینها را بهاش بگوید؟
- از شریعتی بدو بدو خودم را رساندم به تربیت مدرس! دوستم پایاننامهاش را ارائه داد. آن هم در 25 دقیقه! و فوق لیسانس آمارش را گرفت! من فکر میکنم و میکردم هیاهو بر سر هیچ است. که چه؟ که آدم بگوید فوقلیسانس دارد؟ بچههای قبل هم دیدیم. یکیشان با خودش شوهر آورده بود. آقایی ریزه میزه و بچه مثبت! رئیساش بود. و قرار بود شوهرش هم بشود.
- واقعا تحجر تا به کجا؟ من چرا اینطوریام؟ امروز توی فیسبوک عکسهای فیلمکوتاهی را دیدم که بازی کردن نقش زنش به من پیشنهاد شده بود. و من ماندهام فاصلهی من با دختری با آن تریپ چهقدر است؟ من دوست نداشته و ندارم سه من و نیم بمالند به چهرهام. دست و پاهام را بندازم بیرون که چه بشود؟ که یک فیلم کوتاه بسازند که بعدها ایکس و ایگرگ بنشینند دربارهی رنگ ماتیکم حرف بزنند. و واقعا ماندهام آدمی که آن نقش را به من پیشنهاد کرده مرا چه فرض کرده؟ هان؟ یعنی از وجنات من معلوم نیست به چه اعتقاد دارم به چه نه؟ یعنی ظاهر من متحجر نیست؟ حتما باید چادر بپوشم و رو بگیرم که بفهمند به چیزهایی پای بندم. آه! این مردها! این نگاه مردانه! این... اه اه اه!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر