۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

واقعا من از دست خودم خسته‌ام. خوب دوباره غر؟ نه! برایم جالب است این گشتن در میان آدم‌ها و نپسندیدن هیچ کدامشان. می‌روم این ور و آن ور! وسط یک مشت دگم که چشم‌شان روی همه چیز بسته‌ است و با یک عکس خودشان را خفه می‌کنند. من با این آدم‌ها کلی رفیق می‌شوم. کلی .....
می‌روم وسط 7-8 تا مرد. فقط من زنم. سرم را می‌اندازم پایین. احساس می‌کنم دارند نگاه‌ام می‌کنم. من منتظر چیزی‌ام. فضا روشنفکری ست. من آن فضا هم نمی‌پسندم. گرچه طفلک‌ها خیلی سعی می‌کنند حرف بد نزنند. اصلا طبیعت مردها با حرف بد مخلوط است. با قدرت‌نمایی. با توهم و اعتماد به نفس! همه‌شان در هر رده‌ای که باشند می‌خواهند بگویند ما رئیس‌ایم. حالا فرق ندارد که آبدارچی باشند یا وافعا رئیس!
نشسته‌ام جلوی رئیس! چند نفری رفته‌ایم تو اتاقش! من سلام احوال پرسی نکردم. فهمید. عنق بودنم را گرفت! مردک از تیر گذاشته ما را سر کار! قدر نخود هم هوش ندارد. برگشت حال و احوال کرد! کم‌هوش است و کم‌اطلاعات! آه! آآه!! آآآه!!!
نشسته‌ام جلوی دکترجانمان! دکتری که داشته دکترا می‌خوانده توی مالزی چون بچه‌اش مریض بوده برگشته! دکتری که دکتر نیست ولی من جای 800 نفر قبولش دارم. از کودکی طلبه بوده، بعد لیسانس فلسفه گرفته بعد فوق فلسفه بعد فوق مدیریت استراتژیک! کلی هم توی این ور و آن ور کارهای مرموز کرده! و به شدت دغدغه‌مند است و صبور! این قدر زیاد که الان رفته توی یک اتاق و فقط می‌برندش جلسه که برایشان صحبت کند. گفته‌ام که! نشسته‌ام توی اتاق! به قول خودش به ما وابستگی عاطفی دارد. شروع می‌کنم به حرف زدن! گفتن و شنیدن و شنیدن و شنیدن. خوشم می‌آید بنشینم جلوی کسی که می‌داند، دگم نیست، روشنفکر نیست. و هی بپرسم. طرح پیشنهادی کاری دوستان را دادم خواند کلی تشویقم کرد! گفت برو مرکز اسناد انقلاب اسلامی هر چه می‌خواهی بخوان! (کار را باید بپیچانم؟ باید بروم؟ ها؟)
خلاصه هی پرسیدم هی دکتر برایم حرف زد! آخ حرف زد. از قبل از انقلاب گفتیم و گفتیم تا رسیدیم به حال! و طلبگی! بی بی سی پرشین! و یک عالم خزعبل! من به شدت خام! احمق و چرند. و او با این که 10 سال همه اش از من بزرگ تر است به شدت پخته و فهمیده باهوش! آخر سر بعد از یک ساعت ور ور من و حرف های خوب او! پاشدم آمدم بیایم. ازم تشکر کرد که از تنهایی درش آوردم. من هم گفتم هر وقت تنها بودید می آیم بحث کنیم!!!!!! خوب چه حیف که آدم‌های این طوری پشت میزها بایگانی می‌شوند. آه!
نشسته‌ام جلویش! صفحه‌ی جی‌تاک‌ام را باز می‌کنم. مال او هم باز است. باید خودم را تربیت کنم که هر کاری کردم فوری نروم جار بزنم. کاری هم نکردم. زنگ زده‌ام به دوستی و حرف زدم باهاش! همان دوستی که او حساسیت دارد روش! چه می‌دانم؟ خلاصه می‌خواهم نگویم بهش! ولی از بس هر چی شده به خاطر هم اتاقی بودنمان بهش گفته‌ام و شنیده! باز هم می‌گویم. و بعد شماتت، نصیحت! و احساس می‌کنم واقعا آن چیزی نیست که او می‌گوید. ولی مطمئن نیست همان چیز نباشد. من از دست خودم خسته‌ام. خود تنبل گندزدن!

هیچ نظری موجود نیست: