۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

دیروز جمعه 18 تیر 1389 بود. رفتیم عروسی هاله. این نقطه‌ی اوج یک تلاش بزرگ بود. تلاشی که روندش را دورادور می‌دیدم. پیش رفت و رسید به این‌جا. خدا کند بعدش خوب باشد و خوشبخت شوند. همه‌ی عروسی‌ها عین هم‌اند. همه‌اش. داماد با عروس می‌آید تو. سر میزها می‌گردد. عکس می‌گیرند و می‌رود بیرون. بعد هم زن‌ها می‌زنند و می‌رقصند. درست عین عقده‌ای‌ها! همه‌شان هم کلی پول لباس و آرایشگاه می‌دهند تا خوشگل بشوند. که چه بشود؟ که چشم هم را دربیاورند. والا! خوب اگر خودشان را این طوری برای شوهرهاشان خوشگل می‌کردند. دیگر مردها سراغ زن‌های دیگر نمی‌رفتند. حالا خلاصه این‌که ما رفتیم یک کم دست زدیم. یک کم مردم را نگاه کردیم. عروس را ماچ کردیم. شام خوردیم. حرف‌های خاله زنکی زدیم. همین دیگر! هیچ حس خاصی هم نداشتم. نه دوست داشتم جای عروس بودم. نه تنفر داشتم از جایگاهش! بی‌احساس. همین طوری نشستم تا تمام شود.

گیر داده‌اند از میان 6 تا مصاحبه‌ی انگلیسی یک مصاحبه‌ی فارسی در بیاور. دادم یکی ترجمه کرد و نشستم نوشتم. حالا زحمت نکشیده‌اند زنگ بزنند. اس‌ام‌اسی می‌گویند پایانش را عوض کن. مشکل ویرایشی دارد، ترجمه‌ها هم به دستمان برسان. آدم می‌ماند چه بگوید؟ یعنی اندازه‌ی پشیز برای یک نویسنده ارزش قائل نیستند.

یکی دو هفته‌ای هست که هر روز مریض‌ایم. ما نمی‌فهمیدیم مال گرما ست. ولی دکتر فهمید و دو روز تعطیل کرد. واقعا دکتر حاذقی ست! خسته نباشد که مملکت را دو روز خواباند. کار چیست. همه بگیریم بخوابیم!

هیچ نظری موجود نیست: