۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

الان روز آخر خرداد 91 است. سال‌ها پشت هم می‌روند و من احساس بطالت می‌کنم. یعنی هر کسی بالاخره به جایی رسیده و من نشسته‌ام وسط گل قالی. نمی‌دونم کارهایی که کردم، جنگیدن‌هام به عمری که گذروندم می‌ارزه یا نه. الان در حال حاضر کلافه‌ام از بیکاری. رتبه‌ی کنکور آمد. شدم 76. علامه تف.کیک جنسیتی کرده است. 50% دختر و 50% پسر. شمردم تهران روزانه و شبانه 14 نفر می‌خواهد، بعد علامه روزانه 20 تا دختر و 20 پسر می‌خواهد و شبانه هم 20 دختر 20 پسر. نیمه حضوری 26 دختر، 26 پسر. روی هم شبانه و روزانه می‌شود 94 نفر. حالا من مانده‌ام که شبانه قبول می‌شوم یا نیمه حضوری. اگر پارسال بود شبانه قبول می‌شدم. شبانه مزیتش این است که در مدرکت نمی‌خورد، و در خود دانشکده‌ی ارتباطات علامه است. اما بدی‌ش این است که ترمی یک ملیون و دویست می‌گیرند و پایان نامه هم ندارد. نیمه حضوری خوبی‌اش این است که شهریه‌اش 60% شبانه است و یک گرایشش پایان نامه دارد. منتهی هم در مدرک می‌خورد هم مرکز آموزش‌های نیمه حضوری علامه جاش است. حالا همین طوری منتظرم ببینم بالاخره کدامش می‌شود. جدی نمی‌توانم دعا کنم که کدام یک بشود. از طرفی کار کساد است. خیلی کساد. خیلی خیلی کساد. من نمی‌دانم مگر در این زمین به این فراخی برای همه یک کاری هست الا من. خر شده‌ام. بسیار. بدم می‌آید از همه. به همه حسودی می‌کنم. می‌خواهم بزنم چشم همه را دربیاورم. آن مجله تعطیل شد یکی دیگر می‌خواهد دربیاورند. در اولین شماره بنده گند زدم. یعنی گفت یک پرونده دربیاورم. بعد به جای متن 4000 کلمه ای 9000کلمه سفارش دادم. بنده‌ی خدایی که دارد ترجمه می‌کند پیر است. یعنی جوان نیست. ده بیست روز است اسکل شده. بعد یکی دیگر را دادم ترجمه کند. یک اسکلی ست طرف. زنگ زده می‌گوید می‌کنم کار را. بعد گفته چه روزی بدهم به‌ت. گفتم فلان روز. و همان روز تا حالا گوشی‌ش خاموش است. این هم از پرونده درآوردن من. بگو مجبوری؟ از طرفی پسرعمه‌ی دوستم که کاشان است دفتر زده. داده دو تا طرح برایش بنویسم. باقی طرح‌هاش را ادیت کنم. کلی هم با دوست پسر عمهه حرف زدم. قول دادم. هنوز حال پیدا نکردم. بعد همان دوستم. پارسال برای یکی کار می‌کرده گفته امسال بیا سرپرست آن جا شو. با بیمه ماهی 500. البته از صبح تا 6 شب. یکی دیگر هم به‌ش گفته بیا نیمه وقت. می‌خواستم بگویم یکی‌ش را بگو من بروم. دیدم زشت است. خودش می‌داند بی‌کارم. اگر بخواهد می‌گوید. به لحاظ احساسی هم همچنان داغان. تنها و افسرده همچنان. داستان‌هایم را همچنان ننوشته‌ام و به نویسنده‌ای بزرگ هنوز تبدیل نشدم. خیلی اوضاعه خری ست.

هیچ نظری موجود نیست: