۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

هیشکی نیست که دلم بخوادش. و حتا بخوام بشینم ساعت‌ها باهاش حرف بزنم. همه زهر مارند. همه کوفت‌اند. همه و همه. دیروز با دوستم بودم. اسفند عروسی کرده. 4 ماه می‌شود. سنتی ازدواج کرده و فلان. بعد حالا فهمیده شوهرش قبل از ازدواج عشقی داشته و هنوز هم دلش هم با این است و هم با او. گرچه پسرک انگار می‌کند و می‌گوید تمام شده و فلان. فکر کن، اولش است! دو سال اول پر از عشق است. بعد معمولی می‌شود. بچه خورده تو ذوقش مشکوک است. حالا چیزی هم نباشد باز هم آدم مشکوک می‌ماند. و من؟ چه می‌دانم؟ من مردها را بیشتر می‌شناسم. به حکم چند عجق وجق‌شان که گیر داده‌اند به‌م. به حکم این همه سال کار کردن در محیط‌های مردانه. گرچه واقعن هم نمی‌فهمم چه طور می‌توان وادارشان کرد کاری کنند یا نکنند. به هر حال من فکر می‌کنم اگر پسر می‌خواست فراموش کند. همه‌‌ی راه‌های ارتباطی را می‌بست و چند ماه همه دنیا را چنگ می‌زد و می‌زد تو سر خودش تا آخر دل می‌کند. به هر حال، اعصابم خورد شد. من آدم درددل شنیدن نیستم. روانی می‌شوم. خودم خیلی خوبم؟ خیلی اعصاب دارم. مردم هم وقتی با هم خوش‌اند یادشان نیست یکی مثل من هم هست. وقتی می‌روند 6 ماهه شوهر می‌کنند. به مشکل برمی‌خورند یادشان می‌افتد من هم هستم. من خودم باید بشینم زار بزنم و بمیرم از زار زدن. فکر کنم از معدود آدم‌هاییم که هیچ کسی را دوست ندارم. جز یکی که او هم کلن شوت است. و دوست داشتنش مثل چوب انداختن در آتش تشدید می‌شود و کم می‌شود. هر چند وقت یک بار چوبی می‌اندازد در آتش و فرار می‌کند. دوباره و دوباره. من خودم داغانم. یکی زنگ که می‌زند به‌م احساس می‌کنم به حریمم تجاوز شده. مرد و زن هم فرق ندارد. کلن به نظرم موبایل موجود زائدی ست. یکی برایم نسخه‌ی دوست پسر نوشت. یکهو ترسیدم. فکر کن یارو بخواهد هی اس ام اس بدهد، هی زنگ بزند. من اصلن حوصله ندارم. هی می‌خواهد بشیند ور دلم زر بزند. پیله تنیدم دور خودم. از مردها دورم. به شدت دور. همان یکی هم  که عمیق دوستش دارم. دو کلمه که حرف می‌زند طوری دست به سرش می‌کنم. یا طوری نگاه می‌کنم که یعنی برو. گرچه واقعن هم چیزی نیست. مسخره است یعنی. احساسات مسخره نیست. او مسخره است. به هر حال، گاهی ساعت‌ها به این فکر می‌کنم که به چه فکر کنم؟ گاهی فیلم می‌بینم و هی یک صحنه را می‌برم عقب می‌یارم جلو تا بفهمم. گاهی یک پاراگراف را هزار بار می‌خوانم و نمی‌فهمم. گاهی سه ساعت حرف می‌زنم و با این و آن دریغ از یک کلمه که یادم بماند. مشکل فیزیکی ندارم. روحم مچاله شده در جسمم و من کلن مچاله‌ام.

هیچ نظری موجود نیست: