۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه
خستگی مزمن علتهای مختلفی دارد. بیانگیزگی یک علتش است. فوق انگیزهی خوبی ست ولی حسش نیست. کم میخوانم همچنان. و البته آن هم دلایل خودش را دارد. طبق سوالهای سالهای پیش معلوم نیست این چرندیات را از کجا میآورند. که سوال میدهند. یعنی خودت هم بکشی هیچ وقت نمیتوانی همهی سوالها را جواب بدهی. یعنی در بعضی درسها در صورت خواندن تمام منابع حداکثر بتوانی 50 بزنی! که آن هم درصد خوبی ست. بعد هم به نظرم دیگر هیجانانگیز نیست زیاد. حالا به هر حال، چیزی معلوم نیست با این وضع خواندن من. دو ماه دیگر مانده و من ماندم 10-9 یادداشت برای م.جله! و یک عدد آدم که هر چند وقت یک بار پیداش میشود. کاری شلم شوربا، سخت و کمپول ازم میخواهد. و از طرف من دوست است و از طرف او گویا من شکل کسیام که کارش را راه میاندازد. و هر چهقدر با خودم صحبت میکنم که دوست نباشد دیگر، یعنی دوستش نداشته باشم، به نتیجه نمیرسم. و همین اوضاع را بد میکند. یعنی این حسهای بیدلیل بعد از این همه جنگ و دعواهای اعصابخوردکن. حسهایی که نمیدانم از کجا میآیند و به کجا میرسند. به هر حال، اوضاعم خوب نیست. یعنی هر روز بهتر که نمیشوم بدتر میشوم. شبها در چاه تنهایی سقوط میکنم. دیدهای یکهو پشتت خالی میشود. همان طوری! و هر روز با خودم جنگ میکنم که آدم شوم. شب زود بخوابم صبح زود بیدار شوم. ولی نمیشود. یعنی صبح بیدار میشوم، صبحانه میخورم، دوباره یک ساعت میخوابم. دوباره ظهر همین طوری. بعد شب خوابآلودم و بیخواب. فکر کنم به مراحل عمیق افسردگی و گیجی مدام رسیدهام. اینکه من بنشینم دلایل این گیجی را بررسی از پسش بر نمیآیم. چیزهایی که هر روز بهشان فکر میکنم این است: کنکور(شامل 4 درس که روی همهشان فکر میکنم)، من چه قدر عقبم؟ و جایی که هستم را دوست ندارم!، به جز 4-5 نفر باقی دوستام به شدت گهاند. طوری که اصلا و ابدا حوصلهشان را ندارم. زبان باید بخوانم(الان کلی دیر شده، ولی یک روزی باید شروع کنم). رانندگی یاد نگرفتهام هنوز. از لحاظ کاری، باید یک عنوان برای خودم پیدا کنم، این شلم شوربایی به من هویت نمیدهد. عشق، کمبودش را حس میکنم. نبودش را حس میکنم. استقلال، این را هم حس میکنم. کمبود تنوع در زندگی! نبود مسافرت. رفتن از اینجا. از این خراب شده. و من هر روز یک درجه افسردهتر میشوم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر