۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

خوب امروز در.س خوندن بهتر شد، پ.شتی‏ها رو بردم بیرون، میز کامپ.یوتر رو آوردم تو اتاقم تا پشتش درس بخونم. صبح هم ز.ینب 8 صبح بیدارم کرد عین مع.تادا بودم تا 12. نمی‏دونم چندبار و چه مدت چ.رت زدم. هر چه تازه بعد از ناهار حالم آمد سرجاش، نشستم به خواندن. چه می‏دانم چه! حد.سم باز هم درست بود ق.لمبه مرا دیگ.ر برای کار نمی‏خواهد. عیب ندارد، هر چیزی بالاخره یک وقتی تمام می‏شود. در این اوضاع که درس می‏خوانم بهتر که نخواهد. سه ماه مانده. امروز دلم بر.ف خواست دلم دوستام را خواست که برویم با هم بر.ف بازی! دلم خواست کن.کور داده باشم. خوب داده باشم و مطمئن باشم قبول می‏شوم. بعد از کنکور پیاده طی کنم و بر.ف باشد و کلی ش.ادی! و بعد یکی که نمی‏دانم کیست ز.نگ بزند برای کار! فردای کن.کور برم سر کار. چیز تازه دلم می‏خواهد. خسته شدم عین ننه پیرزن‏ها هی برای این و آن آرزوی خوشبختی کردم. امیدوارم یک روز هم برسد که دیگران برای من آرزوی خوشبختی کنند. فعلا عجالتا بعد از کنکور کل.اس را.نندگی و تدو.ین و وی.راست.اری جز برنامه‏هام است. از شدت پر پ.ولی! این همه هم می‏خواهم خرج کنم. خد.ایا بیداری؟ هان؟ منو نگاه کن! ببینم! من این‏جام. ببین لطفا!

هیچ نظری موجود نیست: