۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

خارج از محدوده‏ی زبان است. خارج. به هر حال دو ماهی می‏شود خ.انه نشین شده‏ام. دل‏بریده‏ام از کار. از کاری که دوستش داشته‏ام و دوست‏شان داشته‏ام. گرچه مشکلاتی هم داشتیم که غیرقابل تحمل بود. ولی اگر فوق لیسانس داشتم و چنان شرایط کاری‏ای شاید تحمل می‏کردم و می‏ماندم. ولی اوضاع خوب نبود، یعنی عقلم می‏گفت بالاخره یک روز باید شر فوق را بکنی و هر چه سن‏ات بالاتر رود بدتر است. و این‏که اگر بمانی و هی کار اجرایی بکنی به جز انگیزه‏ی مالی و این‏که سرت گرم شود هیچی دیگر نداری. برای همین زدم بیرون. و حالا دو ماه می‏گذرد داغش تازه نیست. ولی دفتر را دوست دارم هنوز. هنوز خاطره‏های خوبی از تک تک آدم‏های آن‏جا دارم. هنوز دلم می‏خواهد باهم کار کنیم. بیشتر از همه متن را دوست دارم. نوشتن را و دفتر و آن آدم(اسمش را نبرم بهتر است) این حس خوب را به من داده است. و سر همین ماجراها فکر می‏کنم رابطه‏ها بهم ریخت و من دیگر روی غیرماه‏شان را نمی‏بینم. ولی حالا هیچ کس نیست جز من و خدا و یک عالم کتاب و تمام نیروهایی که در جهت ازمحلال من پیش می‏روند. سخت است سروکله با این‏ کتاب‏ها زدن و همه چیز قمر در عقرب است همیشه. تنها خداست که هوای آدم را دارد. و تنهایی همین طوری پوست سر آدم را هر روز قلفتی می‏کند و دوباره روز دیگر خدا پوست می‏کشد روی سر آدم. در حین 26 سالم هم تمام شد. 26 سال سختی بود. یک مدتش به سختی درس خواندم. یک مدت به سختی کار کردم(تا یاد گرفتم) یک مدت به سختی گریه نکردم. یک مدت به سختی دوستی کردم. یک مدت به سختی(ولی نه به ظاهر زیاد) دوست داشته‏ام. و تمام مدت گیج بودم. زندگی مثل یک گیم وحشتناک است که لول به لول سخت‏تر و وحشتناک‏تر می‏شود، و دیگر نباید از هیچ چیز تعجب کرد، حتی اگر جلوی چشم خودت خودت را مثله کنند. همین سیاست بهترین سیاست است این‏که همه حیوانند حتی خودت، این فقط در صورتی نقض می‏شود که خلافش ثابت شود و از هیچ کسی هیچ انتظار خوبی نباید داشت، فقط می‏توان انتظار بد داشت از آدم‏ها. به هر حال باید تنهایی را باور کنم. و خودم را برای تحمل همیشگی‏اش آماده کنم. اوضاع به همین گهی ست که هست. و فقط خداست که احوال گردان است. خدایا کار ازت می‏خواهم منتهی بعد از بهمن. همین!

هیچ نظری موجود نیست: