از سال 86 تا 88برای دو هفتهنامهی دانشآموزی آینده سازان مینوشتم. برای اینکه دستم راه بیافتد هر دری وری دلم میخواست به عنوان سرویس علمی مینوشتم. آزمون و خطا میکردم و کسی اطرافام نبود که ایراد بگیرد. یک سردبیر ناوارد داشتیم، یک دبیرتحریریه که کارش فقط چک کردن مطالب بود که سوتی نداشته باشد، یک کمک دبیرتحریریه که کارش کشیدن مطلب از حلقوم دبیرسرویسها بود. بعد از یک سال من هم یکی از این دبیرسرویسها بودم. یک کم از درپیتی درآمده بودم، دو سه تا کلاس رفته بودم، 4 تا کتاب خوانده بودم، 10-15 تا روزنامهنگار میشناختم و چند جایی دستم بند بود. دیگر مجله برایم چیزی نداشت، تحریریهای نبود. هر چه بود توی ایمیل مجله بود. کیلو کیلو مطلب تولید میشد و با بیل میریختنش توی صفحات! چهارتا عکس هم سرچ میکردند و میزدند تنگش! همه هم تقریبا با هم دشمن بودند. همیشهی خدا هم ویراستار و صفحهبند گند میزنند. بدتر از همه ناهمگونی من با آنها بود. خیلی سعی میکردند ادای روشنفکر مذهبی را دربیاورند. ولی هر چه بود من مانتویی بودم. موهایم معلوم نبود، ولی ابروهایم که بود. مانتوم کوتاه نبود، ولی گاهی آستینهایم دو بند انگشت میرفت بالا! گاهی ممکن بود شال رنگی سرکنم و از این طور چندش بازیها! حاشیه هم فراوان بود. روابط پشت پرده هم زیاد! که نگویم بهتر است. بعد از انتخابات اوضاع بدتر هم شد. من به دشمنشان رای داده بودم. خوب چه زوری بود که من برایشان بنویسم؟ پولی هم که بابت دبیرسرویسی نمیدادند. گرسنه و گدای چندرغاز حقالتحریر نبودم! ولی دلام نمیآمد ول کنم و بروم. چون تنها جایی از مجله که رنگ و بوی سیاسی نداشت، همان صفحات علمی بود. بعد از کلی زحمت رسیده بودیم به زبانی همه فهم و ساده، خوب مینوشتیم! البته اگر میگذاشتند. هر دفعه یک بامبولی سرمان در میآورند. فایلها را گم میکردند و پروندههامان ناقص چاپ میشد. نه که مطالب مشکل داشته باشد نه! سرشان با یک جایشان بازی میکرد و فایل گم میکردند. تا عید پارسال! گفتند بهاریه بنویس. نوشتم. خوب هم نوشتم. دیگر چه بود که قلم مزخرف من پیش آنها شاه بود. گفتند بیا جلسه با دبیرکل انجمنهای اسلامی(همانجایی که مجله وابسته بهاش بود) رفتم. قبل از جلسه مجله را آوردند. ورق زدم بهاریهام نبود. صفحات را از کنار و بالا پرت داده بودند. به زور 300کلمه ریخته بودند در صفحهی به آن بزرگی. گفتم دردتان نباشد. وسط جلسه برگشتم با زبان خودشان گفتم:«شما نسبت به حقوق معنوی نویسنده مسئولاید. حق گردنتان است، وقتی مطلب میگیرید و چاپ نمیکنید» گفتند جا نداشتیم. گفتم این همه صفحه پرت دادهاید. در ضمن دادهاید سپور توی خیابان برایتان بهاریه نوشته، جا برای من نبود؟ دبیرکل دعواشان کرد. سوختند. یک هفته بعد داده بودند پسرکی که نقش کمک تحریریه را بازی میکرد، زنگ بزند به من و در کمال شرمندگی بگوید یکی را آوردهایم جات! یک نیروی عرزشی به جای تو نیروی لرزشی! من به هیچ جام نبود که بروم از این جمع مزخرف. فقط خندیدم به سردبیر ناورادشان که عرضه گفتن این حرف هم نداشت! این بود خاطرهی من از یک تحریریهی پوچ و یک مشت آدم که دو سال برایشان زحمت کشیدم و خودم را آزار دادم تا تحملشان کنم. از آن به بعد دیگر برای تحریریههای پوچ چیزی نمینویسم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر