۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

عرزشی به جای لرزشی!

از سال 86 تا 88برای دو هفته‏‏نامه‏ی دانش‏آموزی آینده سازان می‏نوشتم. برای این‏که دستم راه بیافتد هر دری وری دلم می‏خواست به عنوان سرویس علمی می‏نوشتم. آزمون و خطا می‏کردم و کسی اطراف‏ام نبود که ایراد بگیرد. یک سردبیر ناوارد داشتیم، یک دبیرتحریریه که کارش فقط چک کردن مطالب بود که سوتی نداشته باشد، یک کمک دبیرتحریریه که کارش کشیدن مطلب از حلقوم دبیرسرویس‏ها بود. بعد از یک سال من‏ هم یکی از این دبیرسرویس‏ها بودم. یک کم از درپیتی درآمده بودم، دو سه تا کلاس رفته بودم، 4 تا کتاب خوانده بودم، 10-15 تا روزنامه‏نگار می‏شناختم و چند جایی دستم بند بود. دیگر مجله برایم چیزی نداشت، تحریریه‏ای نبود. هر چه بود توی ایمیل مجله بود. کیلو کیلو مطلب تولید می‏شد و با بیل می‏ریختنش توی صفحات! چهارتا عکس هم سرچ می‏کردند و می‏زدند تنگش! همه هم تقریبا با هم دشمن بودند. همیشه‏ی خدا هم ویراستار و صفحه‏بند گند می‏زنند. بدتر از همه ناهمگونی من با آن‏ها بود. خیلی سعی می‏کردند ادای روشنفکر مذهبی را دربیاورند. ولی هر چه بود من مانتویی بودم. موهایم معلوم نبود، ولی ابروهایم که بود. مانتوم کوتاه نبود، ولی گاهی آستین‏هایم دو بند انگشت می‏رفت بالا! گاهی ممکن بود شال رنگی سرکنم و از این طور چندش بازی‏ها! حاشیه هم فراوان بود. روابط پشت پرده هم زیاد! که نگویم بهتر است. بعد از انتخابات اوضاع بدتر هم شد. من به دشمن‏‏شان رای داده بودم. خوب چه زوری بود که من برای‏شان بنویسم؟ پولی هم که بابت دبیرسرویسی نمی‏دادند. گرسنه و گدای چندرغاز حق‏التحریر نبودم! ولی دل‏ام نمی‏آمد ول کنم و بروم. چون تنها جایی از مجله که رنگ و بوی سیاسی نداشت، همان صفحات علمی بود. بعد از کلی زحمت رسیده بودیم به زبانی همه فهم و ساده، خوب می‏نوشتیم! البته اگر می‏گذاشتند. هر دفعه یک بامبولی سرمان در می‏آورند. فایل‏ها را گم می‏کردند و پرونده‏هامان ناقص چاپ می‏شد. نه که مطالب مشکل داشته باشد نه! سرشان با یک جای‏شان بازی می‏کرد و فایل گم می‏کردند. تا عید پارسال! گفتند بهاریه بنویس. نوشتم. خوب هم نوشتم. دیگر چه بود که قلم مزخرف من پیش آن‏ها شاه بود. گفتند بیا جلسه با دبیرکل انجمن‏های اسلامی(همان‏جایی که مجله وابسته به‏اش بود) رفتم. قبل از جلسه مجله را آوردند. ورق زدم بهاریه‏ام نبود. صفحات را از کنار و بالا پرت داده بودند. به زور 300کلمه ریخته بودند در صفحه‏‏ی به آن بزرگی. گفتم دردتان نباشد. وسط جلسه برگشتم با زبان خودشان گفتم:«شما نسبت به حقوق معنوی نویسنده مسئول‏اید. حق گردن‏تان است، وقتی مطلب می‏گیرید و چاپ نمی‏کنید» گفتند جا نداشتیم. گفتم این همه صفحه پرت داده‏اید. در ضمن داده‏اید سپور توی خیابان برای‏تان بهاریه نوشته، جا برای من نبود؟ دبیرکل دعواشان کرد. سوختند. یک هفته بعد داده بودند پسرکی که نقش کمک تحریریه را بازی می‏کرد، زنگ بزند به من و در کمال شرمندگی بگوید یکی را آورده‏ایم جات! یک نیروی عرزشی به جای تو نیروی لرزشی! من به هیچ جام نبود که بروم از این جمع مزخرف. فقط خندیدم به سردبیر ناورادشان که عرضه گفتن این حرف هم نداشت! این بود خاطره‏ی من از یک تحریریه‏ی پوچ و یک مشت آدم که دو سال برای‏شان زحمت کشیدم و خودم را آزار دادم تا تحمل‏شان کنم. از آن به بعد دیگر برای تحریریه‏های پوچ چیزی نمی‏نویسم.

هیچ نظری موجود نیست: