۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

دارد باران می‏بارد. من از خوشی دلم می‏خواهد غش کنم. پنجره را باز می‏کنم و دلم می‏خواهد بال داشتم و می‏پریدم بیرون. دارم می‏خندم. نمی‏دانم خنده‏ی عصبی ست یا خنده‏ی واقعی. یک جایی را دیدم که به‏ام فحش دادند. از همین فحش‏های معمول. نادان، سطحی‏نگر، ناعزیز، زورگو! مرگ بر دیکتاتور و از این حرف‏ها. خوب آدم که توی زندگی نمی‏تواند همه را از خود راضی کند! بگذار یک عده هم ناراضی باشند! به جایی برمی‏خورد؟ نه! همیشه یک عده بودند که فحش بدهند و یک عده که تعریف کنند. چه خوب است که آدم تکلیفش مشخص باشد. اگر توی گروه فحش‏دهندگان است، خوب ما چاکرشانیم. اگر تعریف می‏کند، خوب لازم نیست این قدر تعارف تکه‏پاره کند. بنشیند مشکل‏هامان را پیدا کند و یواشکی آدم را بکشد کنار و تذکر بدهد. نه که تو روی آدم لبخند بزنند و بعد بروند پشت سر آدم فحش پارتی راه بیاندازند. حالا به هر جهت بی‏خیال! کلا زندگی مگر چه قدر هست که حرص بخوریم؟ ولش کن! کم زدیم توی سر و کله‏ی هم. کم خودمان را الکی پیر کردیم؟ کم ادای مصلح اجتماع را درآوردیم؟ به من چه؟ من خیلی هنر کنم، اعصاب خودم را نگه‏ دارم. دخالت توی مسائل عشقی چه فایده‏ای دارد به جز گه‏مال شدن. مشورت و درددل عشقی بی‏فایده و گاهی مضر است. دارد یک‏ سال می‏شود که آرامم. کارم آرام است. با آدم‏هایی سروکار دارم که مرا نمی‏شکافند. کار به وبلاگم ندارند، کار به حجابم ندارند، کار به زندگی شخصی‏ام، اعتقاداتم ندارند. برایشان می‏نویسم. باهاشان حرف می‏زنم، نمازم را می‏خوانم. باهاشان فیلم می‏بینم. گپ می‏زنیم، ناهار می‏خوریم! شوخی می‏کنیم. هیچ کس هم مرا به بازی دعوت نمی‏کند. هیچ کس حتی یک کلمه حرف اضافه نمی‏زند. زنده‏ایم و شاد. احساس می‏کنم خیلی‏هاشان به ثبات رسیده‏اند. زن و بچه‏‏شان را دارند. یا شوهر و بچه‏شان. به خانواده‏هاشان پایبندند. عین یک انسان باهات رفتار می‏کنند. در جمع‏شان بودن را دوست دارم. خدا این رابطه را حفظ کند. و به ما شعور تشخیص این را دهد که دوستان و همکاران خوبی را برای خود برگزینیم و خاطرات تلخ گذشته را فراموش کنیم.

هیچ نظری موجود نیست: