۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
ماه رمضان خوبی نبود! فقط یک روز روزه بودم! فقط یک روز! بقیه را عین خر میخوردم! آن هم منی که از هفت سالگی به پیشواز روزه رفته بودم! بد بود! خیلی بد! این قدر بد که هیچ مهمانیای نرفتم! هیچ افطاریای! چند جا هم گله کردند! چرا نیامدی! نامرد! ولی نه! یکیاش را رفتم! احساس کردم تربچهام میان سبزیها! والا! همین طوری بود! ده تا پانزده تا مرد بودند و همان قدر هم زن! نود درصد هم متاهل! زن ها پایین و مردها بالا! بیشترشان هم زن همکاران مرد مان بودند! بعد من بودم و سه چهار نفر دیگر که مجرد بودیم! بعد همین طوری نشستیم هم را نگاه کردیم، آنها هم رفتند پیش شوهرهاشان! بعد یک کم حرف خاله زنکی! همین و همین! خیلی مزخرف بود! اصلا تصورش هم نمی کردم این قدر مزخرف باشد! گذشت دیگر! رفت! آدم ها چه قدر بعد از ازدواج حال بهم زن میشوند! اه اه اه! صد رحمت به جمع های خودمان! جمع های خلی و چلی!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر