هیچ فکر نمیکردم در جایی نزدیک به 25 سالگی، بشوم حسن کچل! یا حسن تنوری یا هر چیز دیگری! دیگر سیب هم فایدهای ندارد. همه کارم شده در خانه نشستن و صورتی را باز کردن و نوشتن. هیچ میلی هم به بیرون از خانه ندارم. گفتند بیا بنشین توی دفتر بنویس. گفتند باکس خالی هم داریم. لپتاپها هم اگر بیکار بود بهت میدهیم، دیگر لازم نیست لپتاپت را بیاری. گفتم میآیم و نرفتم. حالا نشستهام و هی در دنیای تنبلی خودم مستغرقام. خوبیاش این است که هر چند وقت یکبار زنگ میزنند و یادآوری میکنند که متنها را بنویس. وگرنه آنها را هم نمینوشتم و دیگر هیچ کار مفیدی انجام نمیدادم. رفتهام یک عالم کتاب خریدم که بخوانم. خوب واضح است آنها را هم نمیخرم. روزه هم که نمیگیرم. این دیگر بدتر از همه است. عین یک گوسفند دارم خودم را پروار میکنم! برای که؟ برای گرگ؟ چه میدانم؟ گرگ هم نیست این ورها! چه کار میشود کرد؟ باید قیام کنم علیه خودم. باید بزنم تو گوش خودم. باید بلند شوم و داد بزنم سر خودم. یعنی چه این همه تنبلی. یک عالم آدم را مچل خودم کردم!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر