۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

حسن کچل

هیچ فکر نمی‏کردم در جایی نزدیک به 25 سالگی، بشوم حسن کچل! یا حسن تنوری یا هر چیز دیگری! دیگر سیب هم فایده‏ای ندارد. همه کارم شده در خانه نشستن و صورتی را باز کردن و نوشتن. هیچ میلی هم به بیرون از خانه ندارم. گفتند بیا بنشین توی دفتر بنویس. گفتند باکس خالی هم داریم. لپ‏تاپ‏ها هم اگر بیکار بود به‏ت می‏دهیم، دیگر لازم نیست لپ‏تاپت را بیاری. گفتم می‏آیم و نرفتم. حالا نشسته‏ام و هی در دنیای تنبلی خودم مستغرق‏ام. خوبی‏اش این است که هر چند وقت یک‏بار زنگ می‏زنند و یادآوری می‏کنند که متن‏ها را بنویس. وگرنه آن‏ها را هم نمی‏نوشتم و دیگر هیچ کار مفیدی انجام نمی‏دادم. رفته‏ام یک‏ عالم کتاب خریدم که بخوانم. خوب واضح است آن‏ها را هم نمی‏خرم. روزه هم که نمی‏گیرم. این دیگر بدتر از همه است. عین یک گوسفند دارم خودم را پروار می‏کنم! برای که؟ برای گرگ؟ چه می‏دانم؟ گرگ هم نیست این ورها! چه کار می‏شود کرد؟ باید قیام کنم علیه خودم. باید بزنم تو گوش خودم. باید بلند شوم و داد بزنم سر خودم. یعنی چه این همه تنبلی. یک عالم آدم را مچل خودم کردم!

هیچ نظری موجود نیست: