۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

هديه اهل حجاب نبود. نماز مي خواند و روزه هم نمي گرفت! اين ها به خودش مربوط بود. من كه نكير و منكرش نبودم! آن چه برايم مهم بود اين بود كه دنبال پسرها نمي افتاد. به مردهاي زن دار پا نمي داد. دروغ نمي گفت. غيبت نمي كرد. دل ديگران را نمي شكاند. هميشه لبخند مي زد، زبانش هميشه خوب بود. محبت داشت. تو زندگي ديگران دخالت نمي كرد. نمي خواست ديگران را مثل خودش كند. تو را همين طوري كه هستي مي خواست. دو سه بار دعوامان شد. يادم نيست سر چه! ولي آخرش آشتي بوديم كه رفت! نامرد خداحافظي هم نكرد. رفت آلمان و تمام خاطرات و دوستي مان را هم برد!

از چادر بدم نمي آيد. به من ربطي ندارد حجاب ديگران! ولي انگار حجاب من به ديگران ربط دارد. حالم بد مي شود از آدم هايي كه به زور مي خواهند ديگران را شكل خودشان كنند. حالم را به ام مي زنند آن هايي كه تفتيش عقايد مي كنند. هميشه هم سروكله شان همه جا پيدا مي شود! تف توي روح شان!

عين چي به ساختمان ها وابسته مي شوم. دلم براي آدم ها تنگ نمي شود. ولي براي ساختمان ها چرا! در حال متلاشي شدنم! لعنت به هر چه اسباب كشي!

هیچ نظری موجود نیست: