بله! رسم روزگار همین است. نوبت ما هم به زودی میرسد. ولی نمیدانم چرا هی یادمان میرود که رفتنیایم. چیزی نمیشود. آب از آب هم تکان نمیخورد. فوقاش خانوادهی آدم ناراحت میشوند دیگر! مثل خانوادهی آن بچهی بیچاره! ماجرا این است که شوهر عمهام از خانوادهای به شدت اصفهانی و آخوند است. یک برادر آخوند دارد که به من تا حالا بدی نکرده، ولی من به دلایل نامعلومی دوستشان ندارم. این برادر یک زن دارد که کلا خیلی به ازدواج زود معتقد است. یک بار هم 5-6 سال پیش مرا دیده بود و هی تاسف میخورد که چرا 4 سال بزرگتر از پسرش هستم و گرنه من خیلی خوب بودم برای عروس آنها شدن! من هم هر هر فقط خندیدم و خدا را شکر کردم بابت این بزرگی! حالا خبر رسیده برای پسرک 20 ساله عیدی رفتهاند زن گرفتهاند. زناش هم 17 ساله بوده. بعد عروس و داماد با پدر و مادر عروس بلند شدند بروند بانه! که تصادف کردند و پسرک و پدر و مادر زنش به رحمت خدا رفتهاند. و دخترک هم در کما ست. بیچاره دخترک! شوهر و پدر و مادرش را از دست داده، تازه مسئولیت خواهر و برادرش هم به دوش او افتاده. یک طوری شدم وقتی شنیدم. دلم نمیسوزد. برای این که معتقدم آدم هر چه زودتر برود، کمتر عذاب میکشد. ولی همیشه فکر میکنم روز قبل از مردن آدم چه احساسی دارد؟ ساعت قبل از مردن چه؟ اگر آدم به مرگ طبیعی بمیرد، خودش را آماده میکند. ولی اینهایی که این طور میمیرند. یا من اگر این طور بمیرم، آیا آماده هستم؟ و بعد حس مادرگونهام برانگیخته میشود. من نمیدانم این حس از کجا میآید که فکر میکنم بدبخت مادرش! خدا فقط باید صبر بدهد! همین!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر