اين يك كم وحشتناك است. اين كه طي اين 6 روزي كه جنوب بودم. دلم براي هيچ كس تنگ نشد. نه خانواده نه دوستان! فقط دلم براي تشك و بالش ام تنگ شد. و البته دستشويي خانه مان! يك كم وحشتناك تر اين كه 10-12 تا بچه توي كاروان مان بودند. كه من از همه شان بدم مي آمد چون بي ريخت بودند. به جز يكي كه با شازده كوچولو مو نمي زند. اين خيلي وحشتناك است كه عمر مي گذرد و من كسي را دوست نمي دارم و كسي هم مرا. يعني نه كه كسي مرا دوست نداشته باشد. در سال 4-5 تا هستند كه به درد سطل زباله مي خورند. اين يك كم وحشتناك است كه ديگران بپرسند داري چه كار مي كني و تو بگويي فلان كار و بهمان كار و يك نگاه عاقل اندر سفيه به ات بكنند، كه خاك بر سرت. من نمي دانم نريشين براي فيلم مستند نوشتن اين قدر كار چيپي ست كه همه مسخره مي كنند؟ يك عده كه انتظار دارند بگويم كارمند جايي شده ام. يك عده هم مي خواهند بشنوند كه خبرنگار ثابت يك مجله اي چيزي ام. مثلا امروز با انسيه قرار گذاشته بوديم پارك خانه هنرمندان! بعد انسيه گفت بيا برويم خانه شهرياران. كلاس روزنامه نگاري ست. به ياد روزهاي قديم. رفتيم. انسيه را مي شناختند و تحويل گرفتند. و من را فقط استاد قبلي مان مي شناخت. همان كه هر چه از دهنم در مي آمد به اش مي گفتم. پرسيد كجايي سناء شايان؟ چي كار مي كني؟ گفتم برايش كه چه كارها مي كنم. و پرسيدم اين ها به اندازه ي ما اذيت مي كنند؟گفت نه تو يه چيز ديگه بودي! اين بيچاره ها بي آزارن! و من فكر كردم شايد فقط سر شهرنگار ذات واقعي ام را نشان دادم. همان آدم ضايع كن! من خوب مي نوشتم. همه ي مشق هايم را هم مي نوشتم. اگر نگويم نفر اول بودم. جز نفرات اول بودم. ديگر بعد از دو سال خورده اي اين را فهميده ام كه قدرت نويسندگي دارم. و اين قدرت را هيچ وقت به همشهري جوان ندادم. شايد دو سال و خورده اي پيش توي زمستان 86 كه قرار شد بروم همشهري جوان تا ياد بگيرم، آن جا، جاي دومي بود كه براي نوشتن سرك مي كشيدم. ولي هيچ وقت برايشان ننوشتم. حالا خيلي گذشته. من 4-5 جا نوشته ام. خبرنگاري كردم. مصاحبه، گزارش و... كتاب نوشته ام. الان هم اگر خدا بخواهد دو تا پروژه ام را به سر و سامان برسانم. نريشن و خط روايي هم مي رود جزء كارنامه ام. حالا گاهي احساس سكون مي كنم. اين كه من نمي توانم خبرنگار باشم. من مي توانم بنويسم. ولي خبرنگاري سريش گونه نه! ولي نه! اگر حوصله اش باشد چرا! آن را هم مي توانم انجام بدهم. ولي خوب الان پول هم برايم مهم شده. و خستگي خبرنگاري به پولش نمي ارزد. فكر مي كنم اصلا بد نيست كه براي پول كار كنيم. بد نيست در جلسه ي اولي كه براي هر كار مي رويم بپرسيم قرارداد چگونه است؟ چه قدر مي دهيد. پول به كار ارزش مي دهد. اين موسسه اي كه باهاش رفتيم جنوب. موسسه اي فرهنگي بود. رئيس اش گفت مي نويسي؟ فكر كرده بود من اول كارم. گرچه هستم. ولي اين قدر هم بچه نيستم. گفتم آره، پس چي كار مي كنم؟ گفت طرح هايت را بياور. گفت بيا كار داريم بدهيم به ات. باهات قرار داد مي نويسيم. آخرش پرسيد براي چي كار مي كني؟ براي پول؟ مي خواستم بگويم: پول الويت دوم است. و تجربه اول! ولي گفتم: بيشتر از پول دوست دارم تجربه كنم. گفت بيا به ات كار بدهم. و از اين خزعبلات! كلا قحط الرجالي ست در اين كشور. در نوشتن!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر