۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
میگذرد
این یک هفتهای که گذشت، دورهی رجوع بود به خودم. 9 ماه است که سر کار میروم. البته اگر بهمن و اسفند پارسال را هم حساب کنیم میشود 11 ماه کارمندی کامل! اول مجله بودم. در جوی که دوستش نداشتم. که پر بود از ادعای مذهب! و خالی از مذهب و اسلام. بعدش هم سه ماه پژوهشگاه نیرو بود. و 6 ماه سازمان جوانان استان تهران! سعی میکنم به آنچه که گذشت فکر نکنم. که چه کردم و چه شد؟ البته طور خاصی نشد. من نمیتوانستم عمرم را بر کسانی تلف کنم که حرفشان حرف نبود. بیثباتی از سر و رویشان میبارید. الان یک چیز میگفتند و یک ثانیه بعد یک چیز! بعد مسئولیتهای من مشخص نبود. 3 تا کار در آن واحد میخواستند که انجام دهم. بعد قرارداد هم یکی دو ماهه میبستند که هر وقت کاری برایم نداشتند، در را نشانم دهند. این آخریها فشار رویم زیاد بود. دقیقا 3 تا کار باید برایشان میکردم. چک چندرغاز حقوقم هم که آخرین چک بود که میکشیدند. و همیشه 15 روز تاخیر داشت. بعد من در سایهی یکی دیگر بودم انگار نه انگار آدمم! خلاصه این که یک روز همینها را گذاشتم کف دست معاون سازمان! کمی عصبانی شد. یک نامه هم نوشتم به رئیس سازمان، او بیشتر عصبانی شد و من خندیدم. کلا کیف دارد، آدمهایی که ازشان بدت میآید، عصبانی کنی! بعدش زیر نامهام نوشت: بعد از اخذ مدارک با نامبرده تسویه حساب گردد! خندهام گرفت! نامبرده؟ زحمت نوشتن یک استعفا را کم کرد! ولی حالا تسویه حساب خندهدار تر است. فکر کن به من حقوق آبان ماه را ندادهاند. حقوق نصف آذر هم باید بدهند. که آن هم ندادهاند. بعد جناب رئیس امروز دستور اتخاذ کرد که بنده خدمتش برسم! مدارک هم که بهشان دادم، منظورشان از مدارک، برگههای نظرسنجی بود، که دادم بهشان. و فایل ورد نظرسنجی که انشاالله بخورد توی سرشان! که همان کار 500 تومان میارزید. بعد میگویم بهشان خوب کی بیایم که مثلا رئیس دعوایم کند؟ میگویند فعلا اسباب کشی داریم. یکی دو هفته دیگر! بعد هم میگویند نان زن و بچه که نمیخواهی بدهی؟ از این طرف سهشنبهی هفتهی پیش بعد از 4-5 ساعت حرف با پناهگاه عاطفی آنجا، یک خداحافظی سوزناک باهاش کردم که خودم هم گریهام گرفت و از آن روز به بعد هی دلم برایش تنگ میشود. نشانهها نشان میدهد دل او هم تنگ من است! چه میشود کرد. یک مشت آدم خوب دارند خودشان را حرام یک مشت کور فکر میکنند دیگر! از یک طرف دیگر همه برنامههایم روی هواست. من یک پروژه دارم که باید آنچه آنها میخواهند در بیاید. و نمیشود. یک گره کور! از طرف دیگر درگیر پروژهی دیگری کردنم. که آن خیلی خوب و شاد است. دوستش دارم و دلم به شدت میخواهم انجامش دهم. طرح کتابم هم معلق است. دیروز هم رفتیم یک جلسهی تحریریه که آدمهایش آن کاره نبودند. جدی میگویم. بیخودی بودند. یک عالم چرند گفتند. چه میدانم. کاری که از دست ما ساخته نیست. یک عالم طرح خوب در ذهن
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر