اول اولش در مصلا شروع میشود در زمانی مثل اردبیهشت ماه و در مناسبتی مثل نمایشگاه کتاب! بعدش از یک فرم شروع میشود. یک فرم عضویت در انتشارات سورهی مهر که دلم میخواهد یک روز یک چیزی بنویسم و بدهم برایم چاپ کنند. بعدترش از یک زنگ شروع میشود. آخر ساعت کاری ست، اوج کسالت. زل زدهام به مانتور و دارم چیزی میخوانم. یادم نمیآید چی؟ ولی احتمالا چیزی در زمینهی ترورهای سیسال پیش! که موبایل زنگ میزند. آقای خوشصدا و مهربانی ست دعوتم میکند به جشن کتاب انتشارات سورهی مهر. میگویند قرعهکشی هم میکنند برای کمک هزینهی سفر به خانهی خدا و آرزو میکند که من یکی از برندهها باشم. روز جشن یک روز بعد از تولد من است. 26 آبان! دلم روشن میشود. هیچ وقت دلم به این چیزها خوش نمیشود. ولی نمیدانم چرا دلم روشن میشود. به خودم میخندم، ولی اشکالی ندارد دل روشن شدن، میگویم بهتر است حال خودم را نگیرم. دوباره همان آقا زنگ میزند. میگوید جشن افتاده یکم آذر، چون 26آبان وفات یکی از امامها ست. میگویم چشم میآیم. راستش خیلی وقت است کتاب نخواندم. خورهی کتاب بودنم از بین رفته. یعنی وقت نمیکنم. این سازمان جوانان لعنتی تمام وقتهایم را میخورد. بقیه هم صرف خواندن برای پروژه میشود. برای همین دوست دارم بروم کمی در هوای کتاب بچرخم. البته حوزه هنری هم دوست دارم. هر وقت میروم آنجا احساس بافرهنگ بودن میکنم. یکی از آرزوهایم این است که یک روز آنجا کار کنم. البته نه! هر جا که میروم سر کار بعد از چند وقت جذابیتهایش میریزد. پس بهتر است حوزه همان جای دوست داشتنی بماند برای همیشه! خلاصه این که از صبح عین خر کار میکنم. کلی پرسشنامه برای نظرسنجی نمایشگاه وارد میکنم. کارهای نشریهمان را میفرستم برای ویراستار، بچههای نظرسنجی را میفرستم نمایشگاه، قرار میگذارم با یک نفر که در مورد پروژه حرف بزنیم. سفارش مطلب میدهم، اینترنت را شخم میزنم و... آخرش هم بدو بدو میروم حوزه! دلم همچنان روشن است. بچههای روابط عمومی سورهی مهر همه بلوز صورتی پوشیدهاند و همه کت و شلواری. و همه مودب و بسیار مهربان. شاخهایم در میآید. یکی پیدا شده این وسط که باادب باشد و به مشتری احترام بگذارد. عجب! خلاصه اسمم را میگویم، تیک میزند یک کارت قرعه کشی و یک بن کتاب 5 تومانی بهام میدهد. روی کارتم نوشته 1450! میروم تنها مینشینم. رضاامیرخانی میآید و محمدرضا سرشار و مرتضی سرهنگی و بقیه! هی میروند حرف میزنند. مجری امیرحسین مدرس است. صدای گرمی دارد این بشر. و قیافهاش موجه است. من هنوز دلم روشن است. به گزارشها، خبرها، مصاحبهها و... جایزه میدهند. طبق معمول نفهمیدم و مطالب مرتبطی که داشتم نفرستادم برایشان که توی مسابقه شرکت کنم. چرت میزنم. هی کلیپ پخش میکنند و هی خودش را تحویل میگیرند. انتشارات خوبی ست دیگر! چه کنیم؟ من چرت میزنم و دلم روشن است. بعد قرعه کشی میکنند از آنهایی که اسمشان را توی نمایشگاه نوشتهاند. من توشان نیستم. دل تو دلم نیست ولی دلم روشن است. مرتضی سرهنگی، محسن مومنی، بنیانیان، فاضل نظری را مدرس صدا میکند بالا که برگه بردارند. هر کدام 2 تا! مدرس هم 2 تا! بر میدارند. 1458-1457 در میآید. من دلم روشن است. انگار که بدانم خدا کادوی تولدم را برایم گذاشته کنار! 8 تا میخواند. یکهو شمارهی من را میگوید. از ته سالن دستم را میگیرم هوا! شک دارم درست شنیده باشم. دنبال برگه توی کیفم میگردم. میبرمش، بدو میروم روی سن! گوشهایم داغ شده. انگار روحم میلرزد. انگار جدا شده از بدنم و میلرزد. تا حالا چنین موقعیتی را تجربه نکرده بودم. برگهام را میدهم دست آن آقای صورتی پوش روابط عمومی.میگویم بفرمایید.یک لوح و یک تندیس که آرم انتشارات سورهی مهر است، دادهاند دست آقایی که کنار مرتضی سرهنگی ست. نمیدانم چرا از پارسال که عنقیهای این آدم را دیدم ازش خوشم آمده. بسیار بدعنق است در مصاحبه و مصاحبه نمیکند و یادداشت هم نمیدهد. ول کنم. لوح و تندیس را میگیرم. جلوی من پسری ست که با همهشان دست میدهد و ماچشان هم میکند. من که نمیتوانم پس بیخیال! سرهنگی میگوید مبارکه! (چه قدر دلم میخواهد پروژهای را باهاش کار کنم و کار یاد بگیرم ازش!) و مدرس اسمم را میپرسد میگویم شایان! نمیفهمد برای بار دوم میگویم شایان. پایین سن آقایی ایستاده، شماره موبایلم و اسمم را میپرسد. تند میگویم و میروم سرجایم. بغل دستیهایم فضول شدهاند که چیست توش؟ من هنوز دو به شکام که شماره شمارهی من است؟ بعد پاکت لای لوح را باز میکنم. بعله! تراول است. کادوی خدا! زنگ میزنم به مامان اینها! هیچ احساسی ندارند. میگویند زود بیا خانه! چه میدانند بین من و خدا چه گذشته! کسی کاریام ندارد. میروم بیرون، موز، سیب، نارنگی میدهند به مردم من هم میگیریم. یک نایلون هم میگیرم. لوح و تندیس و میوه را میگذارم توی نایلون، پاکت را در کیفم. و زود میآیم بیرون. حوزه هنوز حوزهی دوست داشتنی من است. کوچه خلوت است و تاریک، میآیم تا تقاطع طالقانی ولیعصر، سوار اتوبوسهای مطهری میشوم. سر خیابانمان پیاده میشوم. میروم یک کیلو شیرینیتر میخرم. میروم خانه! مامان میگوید چه زمانهای ست. اینهمه پول را میکنند توی پاکت و همین جوری میدهند دست بچه! نمیداند کادوی تولدام است. کادوی خدا! تندیس انتشارات را هم میگذارم روی بوفه!
۱۳۸۸ آذر ۳, سهشنبه
برنده
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۱ نظر:
Eeeee, peydam kardi?!
2 ta daram
shoma chandta dariii?
ارسال یک نظر