۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

زندگي است ديگر!

من جدي نمي فهممشان. نه آن اصلاح طلب هاي آتش گرفته را. نه اين اصول گرايان تندرو را. بين همه شان زندگي مي كنم. خيلي هاشان را تحمل مي كنم(اه اين لامصب نيم فاصله نمي گيرد)! آبدارچي مان به علي مطهري فحش مي دهد. رئيس مان به توكلي. اصلا من نمي دانم اين طرفداري كور يعني چه؟ بر فرض اصلاح طلب ها گند و مزخرف. دليلي دارد آن آقا هر غلطي كرد، درست باشد؟ و خفقان بگيريم و همه تائيدش كنيم. از آن طرف مي نشينم پاي حرف دوست هايم. از همين حرف هاي تقلب شده و فلان و بهمان. منطقي نيست به نظرم. به نظرم مشكل دولت نيست. مشكل بستري ست كه دولت خودش را روي ش پهن كرده. بستر آماده بوده دولت آمده روي ش. گفته ام بارها. اگر كمي تحمل كنند و از ميدان انقلاب پايين تر روند. خواهند ديد مردم اين هااند. همان هايي كه احساس مي كنند تمام حق و حقوق شان را اشراف خورده اند و دزد را بايد كشت. و كه مي كشد؟ سوپر من! آن كه پول را شايد ندزدد ولي حقيقت را مي دزدد. خلاصه اين طور برايشان جا افتاده كه اصلاح طلبان و اين جريان دزدند و سوپرمن حق شان را از حلقوم آن ها بيرون مي كشد. و اين است تمام توجيه شان. در ضمن اسلام پابرهنگان هم همين است احتمالا!
از طرفي اهالي فرهنگ و هنر نشسته اند بر سر نعش چيزي كه يك روز بود، كم بود ولي بود. و به خيال بهتر شدن اوضاع طرف موسوي را گرفته اند. كه خارج از سياست، انصافا هنرمند است. هم خودش و هم زنش. من به شان حق مي دهم. حق مي دهم الان ناراحت باشند. ولي حيف كه نمي فهمند اگر نياز آن ها كتاب و فيلم و ... است. نياز مردم همان سيب زميني و نان است. مردم فكر نمي خواهند. مردم دلشان شعار مي خواهد، غرور توهمي ملي، دلشان اسلام پوشالي مي خواهد، مي خواهند فسق برود در لايه هاي پنهان و همه در ظاهر بشنود حزب اللهي!
حالا من در اين ميان روند خودم را طي كردم. من به هيچ كس سرسپردگي خاصي نداشتم، سال اول راي دادنم به احمد توكلي راي دادم چون خاتمي را نمي خواستم كه آزادي انديشه اش را ديده بودم. 4سال بعد دانشجو بودم. به معين فكر مي كردم سايتش را چك مي كردم. ولي نه! مردش نبود. راي ندادم. دور بعد، با توجه به اين كه اعتقاد دارم و داشتم كه بايد به هر كسي فرصت كار داد، به آن آقايي راي دادم كه دلم نمي خواهد اسمش را ببرم و صدايش را بشنوم و ببينمش!
امسال آمدن موسوي، شك بود. خسته بودم از ندانم كاري هايي كه در سطح كلان مي شود. از اين همه شعار و توهم. از اين غرور كاذب. از اين همه چرند و چرت و پرت. مي دانستم راي مي آورد. مي دانستم مردم ايران اين اند. بعد هم كه حرمت همه چيز شكست و حالم بيش از پيش بهم خورد. روزگار بدي بود و هست. از اول خرداد تا حال! كثافات رو آمدند. كثافات همه. من اشك هايم را همان روز شروع سونامي فحش در تلويزيون، ريخته ام. سر اين كه بدبختم و آدم دوم مملكتم را بايد از ميان دو دروغ گوي مزخرف انتخاب كنم. و بعد ماجراهاي بعد از آن كه فقط خدا مي داند كه چه كردند اعضاي هر دو حزب! گرچه دركشان مي كنم. هر دو طرف تشنه ي قدرت اند. هر كاري بتوانند از كشتن گرفته تا تجاوز مي كنند. اسلام هم مي بندند به خودشان كه ماست مالي كنند.
حالا هنوز هم نگاه مي كنم و مي شنوم و سكوت مي كنم و هيچ كس را قبول ندارم. نه جانم را براي كسي مي دهم. نه به اشاره ي اين و آن بندم. نه كسي امام و الگو و رهبرم است. من يك تماشاچي ام كه هيچ كار از دستم بر نمي آيد جز تماشا كردن و خنديدن به ريش هر دو طرف!


هیچ نظری موجود نیست: