سه ساعت فک زدیم. از این در و آن در! کلا چرا حرف زدیم؟ نمیدانم. ولی حرف زدیم. یعنی دقیقا مایل بود حرف بزنیم. سئوال پشت سئوال! شاید من برایش جالب بودم. چه میدانم؟
تازگیها نمیدانم آدمها چرا این کارها را میکنند। در تحلیل رفتار دیگران میمانم. فکر نکردن دربارهی رفتارشان هم سخت است. قضاوت کردن هم مسخره است. آدم میماند چه کند با آدمهایی که حتی ابتداییترین اصول اخلاق که خیانت نکردن در امانت است را رعایت نمیکنند! نمیدانم. میگویند روزی دست خدا ست. و خداوند لعنت کند که کسی را که روزی دیگری را در دست دارد و بهشان نمیدهد که هیچ وقتشان هم میگیرد.ماندهام توی رفتار خدا هم. یعنی چه این کارها؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر