۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

دلم

دلم قهوه‌ی تلخ می‌خواهد از همان‌ها که هی قاشق قاشق شکر می‌ریزم توش تا شیرین شود و تلخ می‌ماند. عاقبت هم نمی‌خورمش و می‌گذارمش که بماند.
دلم یک دوست ساده‌ می‌خواهد نه از این موذمارهای درست حسابی که پشت هر حرفشان هزار نقشه خوابیده و عین ریگ دروغ می‌بندند به نافم. و نه از آن توهمی‌های سرخوش که وقتی یک بال مگس را از زمین برداشتند فکر می‌کنند هرکول‌اند.
و نه از آن‌ها که هی هر روز کار دارند و هیچ خروجی ازشان نمی‌بینیم.
رفقای روزنامه‌نگار هم به درد لای جزر دیوار می‌خورند. گاو گیجه دارند. اگر هم نداشته باشند در خودشیفتگی محض به سر می‌برند و تنها با کسی رفیق‌اند که بگوید چه سر چه دمی عجب پایی.
دلم یکی را می‌خواهد که بدون قضاوت و پیش‌داوری و اظهارفضل و نگاه عاقل اندر سفیه و ترید کردن مخ و ... بنشیند جلوی‌ام یا بشود هم‌قدمم. و حرف بزنیم.
دلم کیک گرم کشمشی می‌خواهد و یک لحظه آرامش و یک نفس دوستی.

هیچ نظری موجود نیست: