آدمی زاد گاهی فکر می کند چه قدر زندگی خشک و خسته و کسل کننده است، بعد کم کم شهر کتاب دوست داشتنی اش را می بندند، کلاسی که دوستش می داشته تمام می شود، علاقه اش به مجله ای از بین می رود، پدربزرگ دوست دوران کودکی اش_ که برای آن ها یخمک می خریده _می میرد، دوستانش دور می شوند و محو، خودش بی حوصله می شود و کم طاقت.
بعد یکهو می فهمد که زندگی آن زمان چه قدر خوشی های ریز و کوچک داشته که نمی دیده اش و حالا همه ی آن خوشی ها رفته و غم های ریز دلش را به سوز می اندازد.ولی خوشی های ریز دیگر می آیند، خوشی ها و غم ها هر روز می آیند و می روند و جا عوض می کنند.
بعد یکهو می فهمد که زندگی آن زمان چه قدر خوشی های ریز و کوچک داشته که نمی دیده اش و حالا همه ی آن خوشی ها رفته و غم های ریز دلش را به سوز می اندازد.ولی خوشی های ریز دیگر می آیند، خوشی ها و غم ها هر روز می آیند و می روند و جا عوض می کنند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر